درباره نویسنده
فاطمه
دانشجوی مهندسی هوافضا و کارشناسی فیزیک هستم ! مشخصه ی بارزم شیطنت های دخترانه در عین مذهبی بودنم است. پارسال بود که حس کردم عاشق شده ام ! + نمیخواهم مثل بقیه باشم . همین ! ---------------------------------------------------------- زن عشق می کارد و کینه درو می کند ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟ و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ... و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان؛ جوانی بر باد رفته اش را می بیند سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد زن ...! و این رنج است...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • روزهای تنهایی
  • نفس های آخر امتحان :))
  • پست من باب مهندس فتوحی
  • ناگفته ها
  • زندگی ِ من .
  • تنهایی های من
  • 6 سالگی نوشته های وب لاگم
  • مارپیچی
  • روزه داری
  • گم شده های من
  • گیجه های مغزم!... شاید
  • وب لاگ
  • فاطمه و رانندگی:))
  • بزرگ شدن
  • 6 سال گذشته ...
  • انتقام از آدم...
  • وقایع الاتفاقیه
  • نقش خودم
  • دنیاے ِ منــــ
  • شاید بخندم ولی گریه می کنم.
  • پاییز
  • !
  • تولد وب لاگم بوده ها!!!!
  • از اول
  • به شما
  • خدایا...
  • واسم دعا کنید
  • دارم میرم نگو نرو
  • یا علی گفتیم و .... درس آغاز شد
  • من که به جز تو فکری نداشتم
کلمات کلیدی مطالب
  • خاطرات نوجوانی (٦٧)
  • شعر (۱٢)
  • آقای فتوحی (٧)
  • مدرسه (٥)
  • داستان (٥)
  • مناسبت ها (٤)
  • وب لاگ خودم (٤)
  • درد ُ دل (٤)
  • امور خارج (۳)
  • سخنان قصار (۳)
  • ماه رمضان (٢)
  • ماشین سواری (٢)
  • خاطرات جوانی (٢)
  • عید (٢)
  • بحث مذهبی (٢)
  • چرک نویس های ادبی (٢)
  • نامه های سیاه (٢)
  • تولد (٢)
  • دبیرستان (۱)
  • دانشجویی (۱)
  • مینیمال (۱)
  • عکس (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • تیر ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • مهر ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • تیر ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
دوستان من
  • الهام
  • بهار
  • فرزان
  • کلبه ی عشق
  • هوا فضا و ستاره شناسی
  • پرستو مهاجر
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



تمام گل های دنیا
خط به خط زندگی من
روزهای تنهایی
نویسنده: فاطمه - جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠

هیچ چیز مثل سابق زیبا نیست ! خاطرات !! قسمت بد روزگار همین خاطرات است که وقتی به قلب آدم هجوم می آورد هرچه قدر هم قوی ىاشی از پا در میآیی !

مدام بغضم را می بلعم ولی قطرهای اشکی که صورتم را تــَر میکند نشانم میدهد که ضعیف بوده ام! 

اشک های مادرم دلم را میسوراند ... باید عادت کرد ... عادت ... رسم زندگی است !

نظرات ()



نفس های آخر امتحان :))
نویسنده: فاطمه - شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠

(-) : نمیخوام مثل همیشه از این بنویسم که یاد وب لاگ و دوستان به خیر :) چون این وب لاگ همیشه واسم یه وب لاگ پر از نوستالژی بوده! اما خوب اینبارم مثل همیشه خواستم حرفهای تکراری بزنم اما دیدم بسه بریم سر خاطرات خودمون :)

تا 6اُم امتحان دارم و راستش خسته شدم. دوشنبه الگوریتم دارم و همه ی نگرانی ام هم واسه ی الگوریتم ِ . تعارف که نداریم واقعاً چیزی از برنامه نویسی یاد نگرفتم ! خیلی از بچه ها نمیان امتحان بدن . دانشگاه آزاد خوبیش همینه دیگه :) در حد پاس شدن هستم انشالله :)) اما یه خورده نگران اینم که اگه نمره ام کم بشه معدلم میاد پایین چون 3 واحده. اگه هم نمره ام خوب بشه شاید بتونم جز ممتاز های کلاس بشم. باید بخونم. امروز خیلی تلاش کردم اما مفید نبود.:دی

(+) : یه برنامه ی رادیویی نجوم راه اندازی کردم . که شماره ی دومش هم به زودی روی وب لاگ قرار میگیره . برنامه ی اول ایراد تدوین زیاد داره ! اما در کل برنامه ی خوبی شده . اگه کسی به نجوم علاقه داره توصیه میکنم حتماً برنامه رو دنبال کنه . اینم آدرس وب لاگ رادیو نجوم  کلیک

نظرات ()



پست من باب مهندس فتوحی
نویسنده: فاطمه - چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

هنوزم اون پست هایی که در مورد آقای فتوحی نوشتم واسش کامنت گذاشته میشه و جالب اینجاست که بعد از کلاسهایی  که با ایشون داشتم تنها معلمی بودند که بارها خوابشون رو دیدم و دیشب هم باز خوابشون رو دیدم. دلیلش رو واقعاَ نمیدونم . گاهی خیلی دلم میخواد برم پیششون اما بعد از 3 سال ... نمیدونم ...

(+) یادمه از یکی بچه ها شنیدم که آقای فتوحی گفتن که اینجا رو میخونن . بعد از کلی عذر خواهی گفته بودن که این آدم (یعنی من ) خیلی بیکاره که سال کنکورش این چیزها رو مینویسه ! از اون روز دیگه چیزی از ایشون ننوشتم تا امروز ... که هم یکدفعه بدون اینکه بخوام رفتم توی این پست و اینکه دیشب خوابشون رو دیدم .

نظرات ()



ناگفته ها
نویسنده: فاطمه - شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠

گاهی وقتآ هست که آدم خیلی حرف ها واسه ی زدن داره اما نمی تونه به کسی چیزی بگه . عادت کرده بودم به این صفت که از راز دلم با هیچ کس نمیگفتم حتی با خواهر هام ! اما پارسال با یه نفر دوست شدم که اون بهم یاد داد چه طوری حرفهای دلم رو بزنم میگفت باید احساستو به زبون بیاری تا طرف مقابلت بفهمه ! راست میگفت . همیشه تفکرم این بود که بدون اینکه حرفی بزنم باید طرف مقابلم متوجه بشه که الآن چه حسی دارم و چی میخوام ! اما با حرفهای دوستم قانع شدم که نمیشه انتظار داشت که همیشه طرف مقابلم بفهمه که چی میخوام ! یک سال تمرین کردم و خودم رو به ابن عادت دادم که حرف دلم رو بگم ! اما الآن بعد از یک سال از تجربه ام پیشمونم ! از اینکه به حرفش گوش کردم . دوباره برگشتم سر همون باور قبلی ام ! کسی که زیون چشمهامو نمیفهمه حتی اگه فریاد بزنم چه حالی دارم و چی میخوام بازم نمیفهمه ! پس ساکت بودن خیلی بهتره چون حداقل تو پیش خودت به این فکر میکنی حتماَ نفهمیده که چی میخوام اگه میفهمید به خواسته ام توجه میکرد نه این که خواسته هات رو مدام به زبون بیاری و اطرافیانت بی توجه بگذرن و تو از بی توجهی و شکستن غرورت جلوی چشم هر کسی و نا کسی بشکنی .

کاش یه جایی بود مثل اون وب لاگ قبلی ام بی پروا مینوشتم مثل بی پروایی های یک رزا ... یه جایی رو پیدا میکنم برای گفتن نا گفته هام !

(+) سکوت ، سکوت . این است رویه ی جدید من . بذار بقیه هر چی میخوان فکر کنن من ساکت می مونم حداقل پیش چشم خودم میشکنم نه بقیه !

نظرات ()



زندگی ِ من .
نویسنده: فاطمه - سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠

تصمیم گرفتم خاطرات این دو روز ام رو در قالب تصویر با توضیحات اندک بنویسم .نیشخند

+سی و سه پل در اولین لحظات جاری شدن آب . میتونید مردم رو ببینید که به استقبال آب اومدن -  دیروز ساعت 5:33

+ موقع برگشتن از دانشگاه (نجف آباد) میخواستم چایی ام رو توی یکی از شهرهای بین راه کنار آب بخورم که محیط مناسبی نداشت و منصرف شدم. امروز- ساعت 4:27

+دوستهایی که امروز پیدا کردم . بیشتر از 15 تا کلاغ دورم جمع شده بودند و چشمشون دنبال دستم بود که داشتم از ساندویچ خودم میکندم و بهشون میدادم. امروز-ساعت 4:59

پل وحید -امروز - ساعت :5:18

نظرات ()



تنهایی های من
نویسنده: فاطمه - دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠

نمیدونم توی آرشیو وب لاگم دنبال چی میگردم . مخصوصاً توی نظرات ِ سال 84 ! چرا 14-15 سالگی ام جز بهترین سالهای عمرم بود و تا 3-4 سال بعدش هنوز فکر میکردم همون فاطمه ی 14 ساله ام ! وقتی به گذشته ام نگاه میکنم دلم خیلی میگیره خیلی ! از اون آدمهایی که هر بار که بام هم کلام شدن گفتن تو بهترینی و لایق بهترین هایی و خودشون فراموشم کردن ! از این تنهایی که داره کم کم کلافه ام میکنه‌ ! چی شد اون همه دوستی که داشتم ؟ دلم واسه ی خواهرهای نازنینم تنگ شده ! هنوزم باور نمیکنم ! مهناز . هم بازی همه ی لحظاتم . خواهر هم مدرسه ایی ِ همه ی دورانم و خواهر هم دانشگاهی ام . عقد کرده و به زودی ازم جدا میشه ! فقط در برابر ابن همه دل تنگی میتونم واسش آرزوی خوش بختی بکنم ! مصی هم که ماموریت مشهده و منو اینجا تنها گذاشته! 

این روزا دلم بیشتر از همیشه میگیره چون تنها تر شدم ! خدا رو شکر که این همه کتاب و دفتر و جزوه هست که باهاشون جای خالی آدم ها رو پر کنم . نمیدونم چرا همه با هم تنهام گذاشتن شکوفه ، نادیا ، اَطی ، مینا ، مریم ....

امروز عصر که آب زاینده رود ُ باز کردن رفتم کنار آب ! نمیدونستم آب تا کجا رسیده . سی و سه پل بودم که آب رو دیدم اینقدر ذوق کردم که حد نداره . بی اراده داشتم میخندیدم ! ترافیک بود وحشتناک واسه همین پیچیدم و از توی میر رفتم پل فردوسی ُ ماشین ُ پارک کردم که تازه دیدم آب هنوز تا اون جا نرسیده . پیاده رفتم تا سی و سه پل ! آب حتی هنوز به اون ور سی و سه پل نرسیده بود . چه خبر بود رو و زیر و اطراف پل ! واقعا شور و عشق توی شهر پیچیده بود ! این آب ِ که به اصفهان روح میده ! وقتی کنار پل بودم تنهایی بد جوری داشت آزارام میداد ! یه دختر تنها بودم . خیلی تنها بودم ... جای خیلی ها کنارم خالی بود .

بدم میاد از اینکه همه ازم تعریف میکنن و به آدمهایی که دوسشون دارم یا دوسشون داشتم حسادت میکنن و بعد وقتی وابسته ی بودنشون میشم تنهام میذارن و پشت چشم واسم نازک میکنن! نمیدونم مشکل کجاست سادگی من یا بی جنبه گی آدمها ؟

(+) تنها عشقم به فردا شدن اینه که از راه برگشت دانشگاه میرم کنار آب :×

(!) باور میکنم که هیچ چیز و هیچکس توی این دنیا وفا دار نیست . هیچکــس !  !

نظرات ()



6 سالگی نوشته های وب لاگم
نویسنده: فاطمه - شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠

 

بعد از دو ماه امروز یک دفعه به سمت این وب لاگم کشیده شدم و بی خبر رفتم سراغ آرشیو ! میخواستم که ببینم پارسال آبان در چه شرایطی بودم و چه خاطراتی داشتم . که دیدم 14 آبان تولد وب لاگمه :)

و من میدونم که همه ی این ها اتفاقی نیست و من میخواستم که یادم بیآید 6 سال اینجا خانه ی خاطراتم شده . 

6 سال خاطرات گهگدارم را اینجا نوشتم . همه چیز عوض شده خیلی! وحالا همه چیز عالی است . عالی ِ عالی!

6 سالگی ات مبارک وب لاگ دوست داشتنی من :) :×

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »