نمیدونم توی آرشیو وب لاگم دنبال چی میگردم . مخصوصاً توی نظرات ِ سال 84 ! چرا 14-15 سالگی ام جز بهترین سالهای عمرم بود و تا 3-4 سال بعدش هنوز فکر میکردم همون فاطمه ی 14 ساله ام ! وقتی به گذشته ام نگاه میکنم دلم خیلی میگیره خیلی ! از اون آدمهایی که هر بار که بام هم کلام شدن گفتن تو بهترینی و لایق بهترین هایی و خودشون فراموشم کردن ! از این تنهایی که داره کم کم کلافه ام میکنه ! چی شد اون همه دوستی که داشتم ؟ دلم واسه ی خواهرهای نازنینم تنگ شده ! هنوزم باور نمیکنم ! مهناز . هم بازی همه ی لحظاتم . خواهر هم مدرسه ایی ِ همه ی دورانم و خواهر هم دانشگاهی ام . عقد کرده و به زودی ازم جدا میشه ! فقط در برابر ابن همه دل تنگی میتونم واسش آرزوی خوش بختی بکنم ! مصی هم که ماموریت مشهده و منو اینجا تنها گذاشته!
این روزا دلم بیشتر از همیشه میگیره چون تنها تر شدم ! خدا رو شکر که این همه کتاب و دفتر و جزوه هست که باهاشون جای خالی آدم ها رو پر کنم . نمیدونم چرا همه با هم تنهام گذاشتن شکوفه ، نادیا ، اَطی ، مینا ، مریم ....
امروز عصر که آب زاینده رود ُ باز کردن رفتم کنار آب ! نمیدونستم آب تا کجا رسیده . سی و سه پل بودم که آب رو دیدم اینقدر ذوق کردم که حد نداره . بی اراده داشتم میخندیدم ! ترافیک بود وحشتناک واسه همین پیچیدم و از توی میر رفتم پل فردوسی ُ ماشین ُ پارک کردم که تازه دیدم آب هنوز تا اون جا نرسیده . پیاده رفتم تا سی و سه پل ! آب حتی هنوز به اون ور سی و سه پل نرسیده بود . چه خبر بود رو و زیر و اطراف پل ! واقعا شور و عشق توی شهر پیچیده بود ! این آب ِ که به اصفهان روح میده ! وقتی کنار پل بودم تنهایی بد جوری داشت آزارام میداد ! یه دختر تنها بودم . خیلی تنها بودم ... جای خیلی ها کنارم خالی بود .
بدم میاد از اینکه همه ازم تعریف میکنن و به آدمهایی که دوسشون دارم یا دوسشون داشتم حسادت میکنن و بعد وقتی وابسته ی بودنشون میشم تنهام میذارن و پشت چشم واسم نازک میکنن! نمیدونم مشکل کجاست سادگی من یا بی جنبه گی آدمها ؟
(+) تنها عشقم به فردا شدن اینه که از راه برگشت دانشگاه میرم کنار آب :×
(!) باور میکنم که هیچ چیز و هیچکس توی این دنیا وفا دار نیست . هیچکــس ! !