خاطره ی باهم بودن

گاهی حسی در وجودت هست شبیه تنفر... شاید هم تنفر نباشد... شبیه یک گنداب یا لجن زار... هر چه بیشتر یادت بیافتد بیشتر بوی تعفنش دلت را میزند.

همه ی ما یکسری خاطرات آن پستوهای ذهنمان داریم که خاک میخورند.یکسریهاشان یادت که می افتد بی اختیار لبخند میزنی و در ذهنت بیشتر میخواهی بچرخی و لذت ببری... شبیه آن صبحی که سبزی هایمان را هم بردیم پارک و پاک کردیم.شبیه همه ی روزهای تابستان که زیر درخت توت چایی میخوردیم وصدای خنده هایمان کل کوچه را به طرب وا میداشت.یادت که هست؟اما یکسری هاشان هم هستند که وقتی یادت می افتد دلت میخواهد مچاله اش کنی بندازی بین آشغالها... با حرص دندانهایت را فشار میدهی که چطور آدم یا آدمهایی که کنارت بودند تو را به بازی گرفتند و فکر کردند تو خیلی احمق هستی و هر کار خواستند کردند و روزگاری بگذرد و گردن کج کنند که بچگی کردم!! و تو فقط تلاش کنی که بتوانی ببخشیشان و بوی تعفن آن خاطرات را زیر خاطرات خوش کنار عزیزانت بپوشانی.

+ چند شب پیش با همسرم و همکارش هتل عباسی بودیم. در قید و بند رسمی بودن و اینکه به هر ترتیبی به مهمانت خوش بگذرد سخت است. هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که در کنار آدم بزرگ ها بهم خوش بگذرد. بدون شک اگر آن شب من و همسرم به تنهایی رفته بودیم یکی از بهترین خاطرات زندگیمان را ساخته بودیم. برای همین هم در مقابل اصرار همسرم برای عکس گرفتن مقاومت کردم. دوست نداشتم خاطره ی آن شب ثبت شود.

+ دلیلی ندارد به فکر آدم هایی باشم که در زندگیم نیستند.

/ 0 نظر / 17 بازدید